دقایقی با کتاب

تائو ت چینگ

“یک هنرمند خوب به حس شهود خود اجازه می‌دهد تا او را به آن‌جا که می‌خواهد راهنمایی کند”

 

تائو تِ چینگ؛ راهنمای هنر زندگی و خرد ناب، یک متن کهن چینی و پر از رمز و راز با قدمتی بیش از ۲۰۰۰ سال است. 

نگارش آن را به فرزانه‌ی چینی، «لائو تزو» (یا «لائو تسه») نسبت می‌دهند که  حدود ۶۰۰ سال قبل از میلاد و هم‌زمان با کنفوسیوس می‌زیسته است.

بیایید بخش زیبای دیگری از این کتاب کهن چینی را با هم بخوانیم:

 

“هیچ چیز در این جهان چون آب، نرم و انعطاف پذیر نیست.

با این حال برای حل کردن آنچه سخت است، چیز دیگری‌ یارای مقابله با آب را ندارد.

نرمی بر سختی غلبه می‌کند و لطافت بر خشونت.

همه این را می‌دانند ولی کمتر کسی به آن عمل می‌کند.”

کتاب شیب

شیب، مسیر طولانی بین شروع کردن و تسلط یافتن است.

برای شکست نخوردن باید بدانید چه وقت کارتان را ول کنید و چه وقت نباید جا بزنید.

«شیب» به قول ست گادین، نویسنده‌ی آن:

“کتابی است بسیار کوچک، در مورد موضوعی بسیار مهم“

شاید با خواندن این کتاب، بتوانیم بهتر متوجه شویم که “کسانی که ما آنها را خوش شانس می دانیم، در واقع افرادی باهوش و هدفمند و بسیار سخت کوش بوده اند.”

در ضمن، “آنها جایی درطول مسیر، کار را ول نکرده بودند، اما در عین حال کارهای خیلی زیادی را هم ول کرده بودند.”

ست گادین در این کتاب می‌خواهد که ما در هر دنیایی – با معیارهایی که برای خودمان مهم است – بهترین باشیم.

او می‌گوید:

“بازار بزرگ (Mass Market) در حال مرگ است.

اکنون میلیون ها بازار کوچک وجود دارند. اما هر بازار کوچکی، یک بهترین دارد.

اگر بازار کوچک شما، [به عنوان مثال] “بازار فروش مواد غذایی محلی در تولسا” است، این جهانِ شماست و شما باید در جهانِ خودتان، بهترین باشید.

کلمه‌ی جهان تفسیرپذیر است و بر اساس اولویت‌های ما تعریف می‌شود.

برای شکست نخوردن باید بدانید چه وقت کارتان را ول کنید و چه وقت نباید جا بزنید.

باید وقتی کاری را ول کنید که زیر فشار قرار نگرفته‌اید.

برای دست‌یابی به خواسته های‌مان، باید قدرت درک موقعیت‌های مختلفی را داشته باشیم و تشخیص دهیم کدام ها ما را به ول کردن کار سوق می‌دهند و کدام ها باعث می‌شوند که کار را ول کنیم.

برای این‌که بتوانیم منظور ست گادین را از واژه ی «ول کردن» بهتر متوجه شویم، بیایید به تعریف خود او توجه کنیم:

ول کردن کار – منظورم دست کشیدن از استراتژی بلند مدت خود (در هر زمینه ای – شغلی – درآمد، رابطه یا فروش) نیست،

منظور ول کردن تاکتیک هایی است که کارآمد نیستند.

تقریباً هر کاری در زندگی که ارزش انجام دادن داشته باشد، تحت کنترل شیب (Dip) است.

آدم ها و شرکت هایی که موفق شدند شیب را پشت سر بگذارند، نه یک شبه، بلکه ذره ذره به این موفقیت رسیدند.

افراد با پشتکار و سرسخت قادرند نور آخر تونل را در ذهن‌شان مجسم کنند، در حالی که دیگران نمی‌توانند این کار را بکند.

ضمناً افراد باهوش و زرنگ واقع گرا هستند و در جایی که پایان آن نوری نباشد، تصویرسازی غیر واقعی نمی‌کنند.

ست گادین، به کسانی که نگران شکست خوردن هستند، می‌گوید:

باید بدانیم که ول کردن، شکست خوردن نیست.

ول کردن، نه تنها انتخاب عقلانی است، بلکه انتخابی هوشمندانه است.

زمانی شکست خورده اید که تسلیم شوید، که دیگر هیچ انتخابی وجود نداشته باشد، یا این که این قدر کارهای مختلف را ول کرده باشید که تمام منابع و وقت خود را هدر داده باشید.

ول کردن کار، از کنار آمدن با آن بهتر است، چون دست شما را باز نگه می دارد که در کار دیگری بهترین شوید.

البته ول کردن نباید استراتژی کوتاه مدت شما باشد، اما در بلند مدت ایده ای فوق العاده است.

ست گادین در نهایت، در پایان کتاب می‌گوید:

 

 “به پیش بروید و کاری بکنید. ما منتظر هستیم!”

 

بار دیگر شهری که دوست میداشتم

من ایمان داشتم که تو به من باز خواهی گشت.

ایمان، نیاز به آزمون را مطرود می داند.

 

“بار دیگر شهری که دوست می داشتم”، مثل “یک عاشقانه آرام”، یکی دیگر از کتاب‌های عاشقانه ی نادر ابراهیمی است.

کتابی که میتوان لطافت و احساس را در هر جمله و پاراگراف آن حس کرد و از آن سرشار شد.

بیایید بخش‌های زیبایی از این کتاب را با هم بخوانیم:

اینک انتظار، فرسایش زندگی است.

باران فرو خواهد ریخت. باران، شب و روز فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی.

زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است.

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.

ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم.

ترس، سوقات آشنایی هاست.

برویم یک خانه ی چوبی کنار رودخانه بسازیم.

آنجا که جنگل و دریا با هم کنار می آیند.

با چوب های خشک، یک کتابخانه ی کوچک درست کنیم.

می توانیم همه ی کتابهایی را که دوست می داریم داشته باشیم- و یک تخت چوبی. ما هرگز آنقدر خسته نخواهیم شد.

شب ها بیدار می نشینی و من با تو از سنگفرش کوچه های تنگ،

از گِلاب جاری زمستانها و از نسیم بهار نارنج های شهری که سالها ساکن آن بودیم سخن خواهم گفت.

تو از صدای غربت، از فریاد قدرت و از رنگ مرگ میترسی؟

هلیا! برای دوست داشتن هر نَفَس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز،

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را، و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

هلیای من!

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.

هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.

لحظه یی ست اندوهبار و توان فرسا.

اینک، گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز، ثبات عشق را اثبات می کند.

من – ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی است.

انحلال کامل فردیت است در جمع.

عشق، مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست.

زندگی، تنهایی را نفی می کند و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

“ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد.”

نادر ابراهیمی