داستان کاردستی‌ها از زبان خودشان

نشانك كتاب

نمی دانم قسمت اول قصه‌ی من را خوانده‌اید یا نه.

قرار شد در قسمت دوم، بیشتر در مورد خودم برای‌تان حرف بزنم.

می‌خواهم به گذشته برگردم.

آن روزی که پا به این کره‌ی خاکی گذاشتم.

آن روز را خوب یادم می‌آید.

شهرزاد در حالی که احساسِ پدر ژپتو بودن بهش دست داده بود 🙂 مرا با دقت، و اشتیاقی که در چشمانش به خوبی تشخیص می‌دادم، ساخت و تکمیل کرد.

البته این را بگویم. من با پینوکیو خیلی فرق دارم.

نه بینی‌ای دارم که با دروغ دراز شود و نه اصلاً میانه‌ای با دروغ و این‌جور حرف‌ها دارم.

فقط مثل پینوکیو از چوب ساخته شده‌ام. همین.

و البته با کاغذ و چسب.

راستش رو بخواهید ما نشانک ها، از آن‌جایی که همیشه با کتاب‌ها (البته گاهی هم با دفترها و دفترچه‌ها و  پرونده‌ها و …) هم‌راه و هم‌نشین هستیم؛ سعی می‌کنیم در حین اینکه کارمان را انجام می‌دهیم، هر وقت فرصتی دست داد کتاب‌ها را هم بخوانیم و چیزهای زیادی از آنها یاد بگیریم.

مثلاً شاید برایتان جالب باشد:

یک بار وقتی بین صفحات یک کتاب بودم تا خواننده‌اش بعداً بیاید و از آنجا دوباره شروع به خواندن کند، نکته جالبی را خواندم که هیچ‌گاه فراموشش نمی‌کنم.

جایی از متن، نوشته شده بود:

“با آینده‌نگری آغاز کنید و سپس به زمان حال برسید.”

قشنگ بود. نه؟

البته باید فکر کنم و ببینم آینده‌نگری از نگاه من چیست.

مرا ببخشید. مثل اینکه دوباره به حاشیه رفتم.

بله… داشتم می‌گفتم.

خلاصه؛ من با یک چوب بستنی – که با قلم‌مو و رنگ‌های زیبای اکریلیک رنگی شده است – چند رشته نوار باریک کاغذی که به آن‌ها نوارهای کوییلینگ یا ملیله کاغذی می گویند و چسب مایع، درست شده‌ام.

با آن نوارهای رنگی کاغذی باریک هم، به گل‌های رنگی و برگ‌های سبزِ زیبایی مزین می‌شوم که بعید می‌دانم شما را به یاد گل‌های زیبای طبیعت نیندازند.

اصلاً بگذارید ابزارها و وسایلی که با آن‌ها ساخته شده‌ام را این‌جا نشان‌تان بدهم:

ابزار ساخت نشانک کتاب

می دانید… من خودم رنگین بودنم را خیلی دوست دارم.

کلاً من یک باوری دارم:

دنیا هر‌ چه رنگی‌تر، زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر

 

قصه‌ی من هنوز ادامه دارد…

احتمالاْ پشت ویترین فروشگاه مداد رنگی من را قبلاْ دیده‌اید و می‌شناسید.

اما دوست داشتم – البته اگر حوصله داشته باشید – کمی در اینجا با شما حرف بزنم و از داستان خودم – که خیلی هم طولانی نیست – برایتان بگویم.

امیدوارم در طول این مدت که با شما حرف می‌زنم، شهرزاد – همان که من را درست کرده – فعلاً این طرفها پیدایش نشود، تا بتوانیم راحت با هم حرف بزنیم. 🙂

قبل از اینکه داستانم را برایتان تعریف کنم، راستی شما کتاب خواندن و مطالعه‌ی کتابها را دوست دارید؟

اگر جواب‌تان مثبت است، حتماً شما هم مثل خیلی دیگر از کتابخوان‌ها و کسانی که مطالعه‌ی کتابها را دوست دارند و از آن لذت می‌برند؛ وقتی کتاب می‌خوانید حس می‌کنید در حال سفر و گشت و گذار به سرزمین‌هایی جدید و شگفت‌انگیز و دلپذیر و گاه حتی اعجاب‌انگیز و خیالی هستید.

اینطور نیست؟

(حالا جدا از اینکه با کلی دیدگاه‌های جدید هم آشنا می شوید و کلی چیزهای جدید یاد می‌گیرید و دستاورهای مثبت بسیار دیگری هم برایتان به همراه دارد)

در کل، کتاب‌ها، ما را با خود به سفرهایی می برند که خیلی وقت‌ها حتی دوست نداریم که به این زودی تمام شوند و به خانه برگردیم.

اما به هر حال در طول این سفر، وقت‌هایی هم پیش می‌آید که احساس می‌کنید خسته شده‌اید و نیاز به کمی استراحت دارید، یا می‌خواهید کمی توقف کنید و با خوردن یا نوشیدن یک خوراکی یا نوشیدنی لذیذ و گوارا (در آشپزخانه مداد رنگی هم، چیزهایی پیدا می‌شود) ، انرژی از دست رفته‌ی خود را باز یابید و دوباره راهِ سفر در پیش بگیرید.

اما تا حالا به این موضوع فکر کرده‌اید؟

اگر بعد از آن وقفه یا استراحت، نقشه‌ی راه خود را گم کنید و ندانید این سفر را دوباره از کجا باید آغاز کنید و به کدام سمت بروید؛

یا اینکه مجبور شوید وقت و انرژی بیشتری برای مشخص کردن شروع مسیر سفر خود صرف کنید،

نه تنها وقت نازنین‌تان تلف می شود که سردرگم و گیج هم می‌شوید.

اصلاً چه بسا برای مدتی دوباره همان راه‌های قبلی را بپیمایید و بعداْ متوجه شوید که در مسیری تکراری قدم گذاشته بودید.

ولی نگران نباشید.

خوب من برای همین ساخته شده‌ام که اگر دوست داشتید در جای جایِ این سفر، هم‌راه و هم‌گام شما باشم.

وقتی مرا با خودتان به این سفر ببرید، گذشته از اینکه من را هم در لذتِ این سفر سهیم می‌کنید؛ می‌توانم بدون اینکه برای شما مزاحمتی ایجاد کنم، همراه‌تان باشم و هر وقت به من نیاز داشتید به شما کمک کنم تا راه و مسیر درست را تا پایانِ سفر گم نکنید و در نهایت، سفرتان را به سلامت و با آرامش به پایان برسانید.

 

در قسمت دوم، بیشتر از داستان شخصیِ خودم برایتان خواهم گفت.

در ضمن سعی می‌کنم عکس‌های قشنگ دیگری هم از خودم بگیرم و در قسمت بعدی به شما نشان بدهم، تا مرا بیشتر و بهتر بشناسید.